تبليغاتX
کرمو نیا (KERMOONIYA)
ریشه یابی فرهنگ و اصطلاحات کرمونی

چرا بخندانیم؟ چه کسانی را ؟در هجوم داس و دشنه و دشنام ؟

و باز متهم شویم که «کرمونیا بی بخارن » ...

عزادار چشمهای نگران مادران سرزمینمانیم ...نگران غرور شکسته ی پدرانش هم ... و در هراس آنکه سوژه ای دیگر به دست عزراییل دهند و مرگ را بخندانند، در عزای تلخ دختران و پسران و مردان و زنان معصوم سرزمینمان ...

حال و هوایی نمانده دوست ....نه دیگر لبخند را معنایی داریم و نه حتی تلخند را ...

که روزگار غریبست  غریب...

به احترام بانوی شرمگینمان «ایران» که عزادار است و غمگین ،به احترام همه ی آنان که تا همیشه سوگوارند و به احترام مردم شهرمان که همیشه در سکوت خون دل خوده اند و در سادگی شب را گریسته اند و محکوم به بی خیالی و بی حالی و بی های بسیار شده اند ،دندان بر جگر می ساییم و سکوت می کنیم ...

تا روزی که خنده معنایی دوباره یابد...

وبلاگ کرمونیا فعلا به روز نخواهد شد ...

بی نهایت از حمایت تمام دوستان سپاسگزاریم ...

پریسکو ،ترنشک،آغ دایی قاسم



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:5  توسط ترنشک -  | 

تا اطلاع ثانوي طنزمون نمياد!

دل خوش سيري چند؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:30  توسط ترنشک  | 

اعظم دختر ربابه مثقال فروش بعد از کلی چسان فسان مدرک وکیلیش اَ دانشگاه آزاد رفسنجون گرفته بود .اونم خود صدتا سهمیه و نذر و نذور و ماجرا . به قول اشرفِ همسایه ، تکیه ابوالفضل محله پاکوتنگو ر اگر ربابه و دخترش نبودن هشکی ای سال ماها به چشم نمی دید. اَبَس ربابه مادرش شب تا شب اسکناسا سبز ر گرفته بود کُت مشتشو کش کش رفته بود سر کوچه انداخته بود تو صندوق .

«عزیزلا» شوهر اشرف قسم می خورد می گف : اَ روزی که اعظمو شروع کرده به  درس خوندن بو تریاکایی که ربابه می فروخ فرق کرد، به نظرم یه چیزی قاطیشون می کرد صُب تا پسین در حد دو سه مثقال ناخالصی می فروخ که بیشتر پول بستونه بتونه  شبا همون بریزه تو خیریه مسجد.

اشرفم می گف : ها تریاک فروشی که پولش حلال نی ،ای بدبختم که درآمدی اَ جایی نداره خود 5 تو بچه دَن وا گشنه  . حکمن نون  خشک سوخته قاطی تریاکا می کرده که پولی  مستونه حلال باشه  ،هم قد همو پول نونایم می رخته تو صندوق مسجد...

خلاصه دخترو بعد از نا (9) ماه درس خوندن خدا نظری کرد وَشِش دانشگاه قبول شد.ولی چه قبولی ای ،چه درس خوندن پر ماجرایی. بهتره خلاصه از اول وشتون تعریف کنم که حال و هوا جریان بیا تو دستتون تا بعد ماجرا اصلی ر وشتون بگم ...:

یادم نی ساعت چند شب بود، فق یادمه تابستون بود مایم خود مادر پدرم و ساراو یه چادرشبی زده بودیم رو پشت بون خوابیده بودیم .یهو دیدم یا امام زمون صدا جیغ و کُلِلو اَ تو خونه  ربابه بلند شد .همتو اَ تو خواب یه رگی تِ سرم پاره شد،پدرم  بدبخ اَ شدت ترس خود زیر پیرن و شورت خونگی دوز پرید بیا اَ تو چادرشب بدر که پاش بند شد ور پا سارا به فرق سر اومد وَر زمین گفتم : مغز حرومش اومد تِ دهنش ...

 ننو نیم خیز دوش ورقِب چادرش می گش همتو که اومد مُش بِلَه ور تِ سر خودش دیدم بابا مث قرقی ورخستاد گف : خدا مرگیت بده  فالی (فاطی) نشستی؟ وخی که بیچاره شدیم .

منم هاج و واج مونده بودم که چطو شده ؟ چکار می با بکنم؟ همتویم صدا جیقا ناطور اَ تو خونه ربابه می یومد.

مادرم گف : چی می گی ،چطو شده ؟ خدا مرگیم بده ...

گف : نمی فهمی حکمن کمیته رخته تِ خونشون ،الانم گفتن اِمرو به کی مثقال فروشی کردی گفته عابد همسایه، وخی بدو ،تا  مَ  اَ پشت بون می رم تو خونه عزیزلا تو بپر تریاکار اَ تو مفشو دوایی وردار بنداز تِ چاه توالت ...

دیدم چشما مادرم هلیک شد یهو ا تو سرش زد بدر ...فق یادمه خودش اَ رو منو ساراو بَدبَخ شوت کرد رو سر پدرمو خود مشت جلو چشما ما  افتاد به جوونش که : مردکه ،تو ... خوردی همپا ربابه، تریاک ور سر خاک پدرت می خواستی ،اَ کی تا حالو .......

5 دقه بعدش نصف همسایا جَم شده بودن رو پشت بونا اُ دوشتن ما رِ نگاه می کردن و چُت پُتو می کردن ...اشرف یه چادری انداخته بود وَر رو سِر ننو یه لیوان آب قندی رَم هی وَر هم می زد و بزور می رِخ تِ حلقش اونم هی نِرکو می کند .منو ساراویم  همتو بید می لرزیدیم ...پدرمم هلی هولی کتش کرده بود ور رو زیر پیرنش و خود شورت واستاده بود ور بیخ دیوار سیگار می کشید

خلاصه بعد اَ نیم ساعت معلوم شد نصفه شبی اعظم خانمی نشسته بودن پا اینترنت دوشتن نتیجا کنکور می گشتن که یهو چشمشون می خوره به اسمشون، اونم تُ قسمت رزرویا دانشگاه آزاد رفسنجون و بقیه ماجرایم که گفتن نداره : او جیقا ناطور و کُلُلوهایم اظهار خوشحالی اعظم خانم بود...بگذریم که بعدش سکینه زن قاسم حمومی هر جا نسشته بود گفته بود : هِش زنی رِ ندیدم که حتا موقع زائیدن همچی جیقایی اَ ته سرش بزنه که اوشب ای دختر زنینه می زد ...تا یادم نرفته سکینه جوونیاش قابله بود نصف بچا محله مارم خود دستا چِرکوش تو گرمابه قاسم به دنیا اوورده بود .حکما یه چیزی می فهمید که همچی حرفی می زد ...همتو که در ادامه ماجرا وشطون خواهم گف : حرف هش نمد مالی بی حکمت نی ..

خلاصه چار سال گذشت و هر ترم یا به قول مادرم ترن ما می باس منتظر همیطو جیقایی اَ تو خونه ربابه می بودیم . اعظم خانم یا ور سر شهریه دانشگاه می یومد کرمون جیق ویق را منداخ یا ور سر چسان فسانو خرجا بی خودی مثلا یکی اَ اتفاقایی که افتاد و باعث یکی دو سال قهر و قهر کشی و حرف و حدیث تا چار تا محله اوورتر شد این بود :

سال دوم یه رو پسین اَ نونوایی اومدم تو کوچه که دیدم بابو چه خبره اشرف و مادرمو ربابه پیچیدن ور تو هم و فحشو لنگ کفشو مشت و لغته که دارن ور هم وسط کوچه حواله می کنن.تمام مردِمم رخته بودن ور دورشونو هِشکی جرات نمی کرد بره اَ هم سِواشون کنه ...

اشرف دنش کف کرده بود و هی حمله می برد ور طرف ربابه و می خواس گیساش بکنه. ربابه یم دنش وا کرده بود یه چادر بندری یم پیچیده بود وَر دور کمرش و جد و آباد اشرفه دوش به هم محلیا معرفی می کرد .

خدا رو شکر مادر منم ای وسط  فق نقش میونجی کار دوش، ولی یکی دو بار دیدم موقع جدا کردن اشرف و ربابه یه سیخ کتی محکمی می زد وَر ربابه و هی قسم می داد : ربابه خانم تو ر به خاک آجلال شما کوتا بیاین ،زشته  به خدا دگه هشکی اَ تِ ای کوچه دختر نمستونه ....اشرف ولش کن ...ننو تور به خدا یه کسی بره عزیزلا ر صدا بزنه ....اشرف یقه لباست پاره شد جلو ای بچا مردینه زشته ...ربابه دادا برو تو خونه ...

 و اشرف هم فقط فریاد می زد : آجلاله - شوهر خدا بیامرز ربابه -  یکی آ زیر خاکا بکشه بدر کفتاش سُرخاب بماله ،ننو دختر زنینه گ.. خورد خود ای شکل اومده تو ای کوچه می گه ایجو شهر نویه ...

ربابه هم جواب می داد : ها عزیزلا یه خور از او سرخابایی که هر صب اشرف می ماله ور کفتات بیار بده ور جلال ...دنت ببند زنکه خراب ...شهر نو خونه منه یا خوار(خواهر) تو که سه تا بیوه سه شوهره تو خونش داره ...

خلاصه تووسط ماجرا عزیزلا رو معلوم نی کی خبر کرده بود که سوار ور ترک موتور بابا رسید حمله برد ور طرف اشرف دو تا زد ور تو سرش و هولش داد تو خونه ...عابد پدرم هم اومد خود فحشو بدو بیراه مردم فرستاد تو خوناشون و چار تا فحشم داد به مادرمو هولش داد تو خونه ...

تو او لحظه که مَ نفهمیدم چطو شده بود ولی بعدش اَ جیقا اشرفو فحشا ربابه که اَ تو حیاطا خونه هاشون ور هم حواله می کردن و حرفا مادرم فهمیدیم که بعله : اعظم خانمی سبیلا و زیر ابروشون وَر دوشتن و اومدن تعطیلیا بین ترم کرمون . اَ قضا منیره دختر اشرفم که یه سبیل دو منی ور پشت لبش دوش، تو کوچه اعظم می بینه و از اوجویی که خود هم سر همسرگری دوشتن می ره  صاف تو خونه خود تیغ پدرش سبیلاش می زنه حالو بقیه ماجرارم که خودتون تا ته می تونن تصور کنن...

 

                                                                                                                      ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:25  توسط پریسکو  | 

سلام.

یه چَن وختیه یه خوردویی گرفتار شِدیم نِتونستیم هِچّی ایجو بنویسیم،شرمنده.ای دِمِ سالی هر کسی یه جوری گرفتاره.ما یَم گرفتارِ مادر بچّا و خونه تکونی و خلاصه همچی فارسی بگم، دستمونِ گذاشتن تو پوست گردو،در هر صورت شرمنده،قصه رسولم به سر نرسید،قول میدم باقیش بگم.ای چَن رو آسایش نداریم.

 باوِرِتون می شه یا نه پریرو مادر بچّا اومده ما رِ ظهر اَ تِ خواب بیدار کِرده،یه چو درازی داده به دست ما یه تَکّه جُلی اَم داده که بزنم سِرِ چو که کار بافوا زیر سقفِ بِروفم.گفتم زن حال ای کار بافوا ور کُجو تو سیخ می زدن که ای ساعت مَنه بیدار کِردی خدا پدر بیامرز،خوب یه ساعت دگه می روفتمشون چطو می شد،اونم اوجو شروع کِرد زیر لب غُرپُر کردن که شِما مردا همِتون همطورِن،فلانِن،بَهمانِن، همِش می خوایِن یه چیز کُچِلویی رِ بزرگ کُنِن بیفتِن وَرجون ما زِنکا بدبخ!حالو مِگَر چطو شده؟ما دیدیم وَختِ سَرِ هَم سَرکشی نی،ای چن روزه دائم جِریده کار کِرده آماده انفجاره ولش کردیم...

روز جِمه هم پَردا خونه رِ کند رِخت تِ تَشتت،ما رم فرستاد که اینارِ لِغت بزنیم،عین کاگِل مالا بالا پایین وَر می جِکیدم زیر لبم شِر می خوندم که سرگرم بشم.دو، سه ساعت فقط لِنگ لِغت می زدم هرچی شِر بلد بودم خوندم،ای پردا تمیز نشدن.خلاصه دور اَ روتون عینهون سِگِ پا سوخته ای مِنم  همپا عیال می جِرم.تِمامِ اِستِخونام درد می کنه.

از او طِرِفم قولش داده بودم امسال کَمکِش کَنم او شیرینیایی که مُشت و مال میخوایِن مَ بمالم.چشمتون روز بد نبینه یه رو ظهری ما رِ صدا زد "آ قاسم،آ قاسم الوعده وِفا!وختش شِده بیان بمالِن "اِی خدا چکار بکنم؟حالو اولین شیرینی چی بود؟ نون پَر.خانِما می فهمن مَ چی می گم!

 باوریتون هَس یا نه که یَک ساعت مَ میمالیدم،آخرشم اینا به روغن نومدن،بعدشم نون بِرِنجی و نون چرخی و سابله وآخریم یه شیرینی جدیدی که دَستورشه اَ یه تَ خانِما ابراهیمی اِستونده بود.کِت و کولمون رَف آخرشم تموم نِشدن.خلاصه ما ر گرفتار کردن،به قِسمی که فرصت هِش کاری نداریم.بُک!

دیرو صُب رفتیم دِرِ دِکون صعصعی ور حاج خانم ادویه رو کُماچ بستونیم،بابُ چه گرونی ای شِده،خدایا توبه.به مادر بچّا گفتم شُخ ضمه ای اگرعیدی رِخت و پاش بخوای بُکنی.همه چی گرونه.فِقَ مِیوه دونه ای و همی شیرینیا.بِس و وسِلام!

آقا ول کن،درد سرتون ندم یه چند روزی دستمون به ای کارا بند شده.وِلی قول می دم هر وَخ شد ایجو یه خورده درد دل خود شِما بکنم.ایجو که می نویسم سبک می شم.حالو یَم می با برم،مادر بچّا داره صدام می زنه که برم یه پرده ای براش بزنم.مَ میبا برم.فعلا پس خدافظ.

یا علی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط آغدایی قاسم  | 

...بدو بدو رفتم در خونه ی ِ تو اَ همسایا یدلّا که مِشناختم آی مِحمدی(اَ مِحمدیا قناغستونی) گفتم صفر دستم به دومنت،ماشینت آتش کن بریم بیمارستان کرمان درمان.پیرمردی زود شال کُلا کرد یدلا ر انداختیم ت َ ماشین و برو که بریم.زن یدلا یَم مدام زیر لب غرولند می کرد.حالُ مایم اَصابمون خِراب سیگاری اُوُردیم بِدر،همطو روشنش کردیم ای زنش نعره زد مگر نمی بینی بنزین دادی به خوردش،می خوای آتششم بزنی؟

زیر لب گفتم یا امام حسین ای طوریش نشه که روزگارم سیا یه.

ای صفرم یادش بخیر سی تو سرعت بیشتر نمی رفت،هرچی می گفتم یه خوردویی گاز ور ماشین بده دور شد،می گفت مَ گاز می دم،راه دیره!!!خلاصه رسیدیم دم کرمان درمان،ای صفر اومد تَش ِ آرتیستی تموم کنه ده متر آخر گاز بست ور ما تحت ماشین همطو پیچید رو پل  ماشین اَ دستش کند صاف رف تو دکّه گل فروشی،سرشم قایم خورد تو شیشه جلو شُر شُر بِنا کرد خون اومدن.ای خدا این دگه چکارش کنم؟

بدو پریدم د ِ تا بُرانکارت ور دُشتم اُوردم یه ت ِ ر ِ ور یدلا،یه ت ِ رِ ورو بد بخ.

یه ساعت بعد تمام قناغستون دم کرمان درمان بود...

از او طرف زن یدلا زنگ زده بود رسول بدبخ،ای بیب نیره زاغ سوز ِ اَ تَ مهدیه سوارترک موتوربکنه بیاره بیمارستان زاغ بسوزه و نظر بگیره و و ِرد و دعا بخونه که یدلا زود تر خوب بشه،حالو شما در نظر بگیر ِن تِ ای اوضا ای بساطم ما دُشتیم.

پَن دقه بود یدلا ر اُوُرده بودن تِ بخش که زن یدلا بیب نیره ر ِ اُورد،نشوندش بالا سر برادر ما آُ شرو کرد ورد خوندن،یَک ساعت ورد خوند.بعدشم چاقدی در اُورد شرو کِرد نظر گرفتن.پشت بندشم تخم مرغی اُورد بدر شرو کرد زیر لب یه چیزایی به خوندن اَُ تخ مرغ لا دستش فشار دادن،یهو تخم مرغ لا دستش شکست همه جا ر ِ به کثافت کشید.

بعدشم رف در ِ گوش زن یدلا شرو کرد چُت پُتو کردن.زن یدلا یم میگف "ها،ها می فمم ،مِشَخص بود،ها،مَ اصلِش شک ندُشتم،ها بی بی ها،چی بگم؟هِش کار میشه کِرد؟مَ تنها کاری که می کنم هر رو صُب یدلا و بچه بارا ر ِ اَ رو کُندر دشتی رد می کنم،امان از چشم ای خودیا،امان"

زیر چشمیم یه طوری ور مَ نگا کِرد که مَ شستم خبردار شد موضو چیه،بیب نیره مَم وختی دُشت می رف اومد جلو مَ واستاد یه چیزی زیر لب خوند،چشماش بست سرش چرخوند پُف کرد تو صورت مَ،زیر لبی ام گف خدا مرگیت یده و رَف.منم هاج و واج مونده بودم.زنم می گف ای یه دعایی خوند که ت ِ ر ِ اَ مَردی انداخت،ت ِ دِگه ازو رو او قاسم همیشگی نشدی.چُم شایدم راس می گُف.

دو دقه ور بعدش نیره د ِواره بِشَل بِشَل وَرگَش گف:"ای وای عصمت خانم یه ساعت دعا ور آ یدلا خوندم،پُفش ِ اَ یادم رف بکنم،میبا اَ د ِواسر بُخونم"...

 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:26  توسط آغدایی قاسم  | 

...حدود دو سه ماه طول کشید تا ما تونستیم با کمک مادِر بچّا ای یارو ر ِسول ِ اَ گرفتن فاطل وا بِسِرِنگونیم.گفتم حال نه اینکه عیب علّتی وَ رو دُختو بِلیم،نه،ور رنگ ما نمی گرفت…

باری چَن وَختی گذشت و  بلاخره  آ رسول راضی شدن که دختر عمو جانشونه بستونن قال قضیه ر بکنن،ما پیغوم ور یدلا یدلا پسغوم ور ما،مقدمات کار سر گرفت ،قرار عقدم گذُشتیم ور نیمه شعبون.

رسول اصرار ور اصرار دُشت که چن وخت خود نرگس نوزت باشن که مثلا خود هم آشنا بشن.مَ می فمیدم یدلا ای حرف بشنوه سَکته می کنه،هرچی ور بیخ گوشش گفتم رسول دس وردار از ای فیلمت ،ای دفه دگه قانع نِشُد لا مصب.

شب بعدش ما به یه بهونه ای پا شدیم رفتیم خونه یدلا و حالی احوالی وبحث کشوندیم به عروسی و نوزتی و چشمتون روز بد نبینه.کرمونیا می گن دیونگی هفتاد رقم داره راس می گن،یه رقمش همی یدلا بُ خدا.اگر بدونن چه پرداخت خدا می دونه می گف مِگر مَ از او مردا اوجوریم،مگر ما مادرمون او جوری بوده؟!!!مگر ای دختر،دختر ِ فِلونیه،آ قاسم می خوای همش ِ بتراشم سُرخاب سفیداب بمالم ؟!!لباش سفید شد عین گِچ،دَنش کج و کلاج دستاش شرو کرد به لرزیدن خودشه پشه کرد انداخ وسط اتاق.ما مَم ترسیده بودیم که یا ابوالفضل ای یه طوربش نشه تا آخر عمر میبا جواب پس بدم.زن یدلا مَم خونه ر گذشته بود رو سرش غاره می کند،نرگسم پنج پنج اَش می رِخ،ده بار گفتم ید،لا رسول گا خورد،ما عروس دم حجله تحویل می گیریم کو تو ر ِ اروا خاک آغا بِلن بشو،ای بلن نمی شد،به نرگسو گفتم عمو بلن بشو ، هم طو نشستی عین حلوا آرد برنج مِن ِ نگا می کنی،برو وَر آغات یه شربت بیدمشکی ور دار بیار.

نرگسم وَرخِستاد رفت شربتی دِرس کرد و همی طوری که ور همش می زد اُوُرد داد دست مَ،منم مهلت ندادم سر یدلا ر ِ گرفتم بالا ر ِختم ور حلقش،سه تا قورت که خورد دیدم یه دَفه یدلا لیوان ِ پس زد جوری که پرت شد وسط اتاق جِر ِنگی شکست،هم طو که شربتا رِختن دیدم بو خشک شویی ور هوا شد،گفتم نرگس کو عمو بُطر بیدمشکی ر ِ بیار مَ ببینم.همطو که اُوُرد مادرش زد ور تو کُفتش،گفت خدا مرگم بده اینا نرگس بنزین سفیدن،گرفته بودم لَکّا شلوار آغات پاک کنم!

مُشت ِ ول دادم ت ِ سرم گفتم اُ نی حیرون شدیم رَف عقب کارِش...

 

 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:46  توسط آغدایی قاسم  | 

ارزش وجودی یک انسان در فرهنگ ما ایرانیها زمانی به اوج خودش میرسه که طرف تازه میمیره! به عبارتی وقتی یک نفر توی یک خانواده میمیره تازه عزیز میشه و این در حالیست که دیگه این عزیز بودن به دردش نمیخوره و صد البته که کرامنه عزیز نیز از این قائده مستثنی نیستند . بطور مثال فرض کنید که پدر یک خانواده کرمانی که بر حسب اتفاق ( تقریبا " در صد در صد موارد ) بزرگ خاندان ! هم بوده در سن 98 سالگی و بر اثر مرگ کاملا" طبیعی فوت فرموده و هم اکنون شما به عنوان یکی از آشنایا ن یا بستگان وی برای ابراز همدردی به منزل وی مراجعه میفرمایید. آنچه که در ادامه میخوانید کاملا زاییده ذهن نویسنده بوده و تشابه اسامی و اتفاقات کاملا تصادفی است !

( تمامی مونولوگهای مربوط به بانوان در این پست همراه با ضجه دلخراش و گریه بدون اشک میباشند )

 

اشرف خانم ( همسر متوفی )  : ای دادو دادو دادو! آ مجید خوش

اُومِدی ، خوش اُومدی! وِلی دور اُمدی! آرمضون بِلَن بِشو بِبین کی

اُمده ، آخ آ مجید نِمیدونی چِقَ قِشنگ مُرد! صُب اَ خواب وَر خِستاد ،

وِضوشِ گِرف ، نِمازِشِ خوند ، یِیهو مَ دیدم دِباره رَف زیرِ لاف! هِشوَخ از

اِِی کارا نِمیکِرد ! گفتم ، آرمِضون چرا دِباره رفتی زیر لاف؟ گُف ، اشرف

نمیدونم چرا یِهو دلم غش رف! سِرِمَم داره گیچ میره! گفتم یَقِی مالِ اُ

ما چوا دیشِبیه ، روودل کردی! رفتم یه چایی نباتی دِرُس کِردم اُوردم

وَشش ، بلند شد چایی رِ قِشنگ تا تَش خورد یِه دِتا آروقِ هانِمیدم زد

و دِباره گِرِف خابید ، مِنم رفتم ور عقبِ کارام! یِ دو ساعت بَدش رفتم

بالا سرِش که بگم وَخیزِ ناشتا بشه، هر چی صدا زدم آرمضون آرمضون

دیدم جِواب نمیده ، لافِ که زدم اُوطرف دیدم نَنو خدا مرگم بده آرمضون

سی سال به اِی دنیا نیس! نَنو نَنو نَنو رمضون رمضون ! اُی دیدی چِتو

ناغافل مُرد؟ ( انگار بقیه غافل میمیرن!!)

 

(در این لحظه که دیگه اشرف خانم از شدت هیجان کبود شده و براش گاوزبون آوردن تا بخوره و برا مهمون بعدی آماده بشه! يه دفعه ناله جگرخراش فالي (فاطي) خانم ، خواهر آرمضون از اوون طرف اتاق به هوا بلند شد )

 

فالي خانم : نَنو نَنو! اِلاهي جِگِرِ فالي وَ شِت بِشَله رمضون! آخ كه

چِقَ غِريب مُردي ، آخ كه چِقَ مظلوم مردي بِرادِر! واي آ مجيد نِميدونِن

فاليو بد بخ شد ، فاليو بي كَس شد! يه وختايي عصرا ميومد پيشِ مَ

مينِشِس ، ميگُف فالي كو تِر بُخدا يه خوردويي از او كُپُوا كه ميپزي بيار

مَ بخورم ! ميگفتم خدا مرگم بِده مِگر تِ نِهار نخوردي كه ايطوري دلت

داره غَل ماش ميره ؟ ميگُف چرا وِلي مينِشِس قِشنگ تا تَ

ميخوردِتِش! واي خدا بيامُرزادِت بِرادِر! هر صُبِ پن شنبه ميرف قِدمگا

به خِريد! هميشه وَر مَ كلي مِيوه دوونه ميخريد ميووُرد دِرِ خوونه واي

نَنو چه بادِنجوونا قِشنگي ،‌ چه خيارسبزايي ،  آدم حَظ ميكِرد!!! 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:40  توسط ترنشک  | 

نذر کردیم قَن چایی ببریم خون آآ خوشرو که یه زن خوب، سر به راه و اهل زندگی نصیب رسول ما بشه.ای یارو دُشت ما ر ِ دیونه می کرد.شغل دِرُس درمونیم ندُشت.خدا پدرش بیامرزا شوهر هم گُدو خوارم تُ بُنگِ مُشیزبهمنیار کاره ای بود،دم در خونه آآ خوشرو دیدیمش،حالی احوالی،مادر بچّا رف جلو اشگ تِ چشماش جم شد،قسمش داد ور رسول ی ِ  کاری جور کنه،اونم تسبیش ِ دو دور چپ و راس چرخوند گوشه ریشش خاروند،دَنش ِ کج کلاج کرد گف "بِگن صُب اوّل وَخ دِم ِ بُنگ باشه"

آ رسول از صُب مشغول کار شد،ما که نمی فهمیدیم چکار می کنه،خوبیش ای بود صُب بُوَخ می زد از خونه بدر...

3 ماه بعد:

آ رسول دواره گرفتار شده بود،ای دفه ولی  گرفتار یه معلمی تو باغین!از مشتریا بُنگ بودهش طو نبود مشکلش ای بود که ای خانم شجاعی 18 سال از رسول بزرگتر بود،7-8 ماه از مادرش بچّه تر بود!

روزی که اومد ای داستان تو خونه گُف دِگه هچّی نفمیدم، لغت ِ ول دادم زیر ماتحتش،دستام عین بید می لرزید یه جوری کشیدمش و هولش دادم که پیرن چارخونه ای که عطا خیاط نوروز پارسال براش دوخت بود خِرتی پاره شد،گفتم پدر سگ صاب ای دیگه چه فیلمیه رو کردی،می خوای برم طِلِبون مادِرت؟مگر خیال کردی اِ زیر بتّه جاز پیدات کردم؟

عصر جشن ختنه سورون پسر پسر اکبر فالوده ای بود،حالو اعصاب ما خراب،یارو مم رو حساب رفاقت و یه فامیلی دوری که دُشت ما رم دعوت کرده بود،زش بود نریم،خود ای رسولُ مادرش دم عصری پا شدیم رفتیم اوجو.غلغله ای بود ور خاطر تریشو پوست شاخ شمشاد بیا بسیل!

ماشو تارزن خدا بیامرز خود تنبکی تو چایخونه وکیل، کنار هم نشسته بودن رنگی می خوندن،ماشا لّا یه پاشو گذُشته بود زیرش او یه تِ پاشم جم کرده بود تِ سینش،لِبا ش ِ غنچه کرده بود بلند می خوند "گل پِری جون،بَله،اینجایی جون بَله..." تنبکی هم خود انگاشتا کلفتش محکم میزد رو پوست تنبک و گردنشه تکون میداد..

فاطَل دختر رخساره حمومی ام دُشت وسط قالی افشاری مهمونخونه پا ور می داشت ُ لباش ِ کج و کوله می کرد، ماشو تار قطع کرد ولی تنبکی هنو میزد،قری میزد،ی ِ هو فاطل صداش انداخت تو گلوش:

"من نمی رم تو کآرخونه *"

ای وریا جواب می دادن "چرا نمی ری تو کارخونه؟"

ف:"چطو برم تو کارخونه؟"

"چرا نمی ری تو کارخونه؟"

ف:"پِسِر ِ اوستا تو دالونه،پشت گوشامه می مالونه،من نمیرم ت ِ کار خونه"

"چرا نمیری تو کارخونه؟"

ف:"امرو که عید قربونه،فردا که نیمه شعبونه،من نمیرم ت ِ کارخونه"

می خوند و لباش ِ کج و کوله می کرد،لنگ ابرو ر می داد بالا،یه جوری ای کارا ر ِ می کرد که آدم آد ِ ر ِ شکوش می شد.

تو فکر کارا فاطل بودم که دیدم ده پونزده ت ُ نوت هزاری سبز تو هوا چرخید و ول شدن رو سر فاطل،تمام نگاها چرخید به طرف یه نفر! رسول اَمَق ِ بی مغز بادو!

بلند شدم دویدم به طرفش که دو تا مالون سف از گُناسکش بکنم،بیخ گوشم گف مَ گم شدم ر ِ پیدا کردم...

 

ادامه دارد...

 

*کارخونه به همون کارگاهای قدیمی قالی بافی در کرمان می گفتند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:54  توسط آغدایی قاسم  | 

زن دايي عفت : واي خانم مهدوي باوِرتون نِميشه چِقه وَر گوش اِي دختر خوندم كه خودِ اِي خونواده وصلت نِكُنه ولي به خرجش نِرف كه نِرف!  اِي يارو مَلوم ني اَ كُجُ  يه هو پيداش شد . چِقه مَ گفتم ، چِقه داييش گفت  ولي انگار نه انگار. اِي حالو مِثلا" سِوُ مون گرفتن. مادرِ دومات خودِشِ جُنبونده اَ روو هفت ُ پِشگِل پِريده يه آشِ آبكي پُخته گلاب به روتون عينه اِشكِمِ شُل !  زِنِكه ا سِر شب تا حالو لام تا كام نِگُفته فِقط عين گَرجين داره ميگرده تو مِمونا ! اَق !

 

نجمه ( با صداي بلند ) : ببخشن  خا نِما ! مردا ميخاين بياين ت ِ مجلس ، به م َ گفتن يا الله بگم !

 

خاله سكينه : اي واي خدا مرگم بده  اينا همه شون لختن گُنا داره ! م َ همتو دارم عينِ بيد ميلرزم . اي واي ور جونم ، آ غلومسنم كه اُ مد وِ تو. فِ كُنم ميخاين كادُوارِ اعلام كنن!

 

زن دايي عفت : اي واي واي ناده مرگشون بشه خودِ اِي كادُوا رِشقالِشونِ! همِش اُتو ، پُتو ، اُ تو ، پُتو . اِ ي همه آغلومسن آغلومسنم كه ميگن ديدي چي داد تِر بخدا ؟ اَ جا چربِ چاقش يِ رُب سكه بِدر اُورد داد به دوُمات!

 

آغلومسن : نجمه! بابو بِلن بِشو خو پِسر داييت برقص يه خوردوويي . چِتو شِده اِمشب يِهو مومن شدي؟

خارِ دوماتِ نِگا بُكُن ! دُ ختو عينه كِنيزِ عباس خانِ ولي ببين چِتو اُو وِسط ور ميجِكِ ! اَ ي نِرَ قصي يه داغِ خودت اَ دِويس شيش خبري ني ، گفته باشم!  

 

نجمه : خوب بابا  م َ روُم نِميشه ، مَ‌ فقط رقصِ هندي بِلِدم !


ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:42  توسط ترنشک  | 

 دو سوم ازدواج هایی که در استان کرمان به انجام می رسه بی شک و بدون اغراق  مرهون و مدیون وجود دو  نفر بیشتر نیست .

مَش  شَربان و آق اکبر آ یُدُلا!

قبل از اینکه به شغل شریف و انسانی این دو نفر اشاره کنم بهتره کمی به ذکر خصوصیاتشون بپردازیم تا بعد بهتر در فضای ماجراها قرار بگیرید .

مَش شَربان: حدودا 60 ساله ، متولد شهداد کرمان ، معروف به شَربان شَدادی ، وزن 130 کیلو ، قد 150 سانت، (بارزترین ویژگی شناختی : شماره پا 49!!)

آق اکبر آ یُدُلا : 75 ساله ، متولد هُجِدک (نزدیکا معدن بابنیزو)، معروف به اکبرکِمِشک ،سطح تحصیلات ایکل (پائینتر از سیکل به نقل از ترنشک ) ، وزن 50 کیلو،  قد 170 سانت، مبتلا به پارکینسون مزمن (بارزترین ویژگی شناختی : وجود شش انگشت در دست چپ!!!)

 شربان خانم واکبر آقا که هیچ نسبتی با هم ندارند جز شراکت و شغل انسانی شون  با هم ندارن سالهاست در یک دولاب قدیمی (باغ خانه های بزرگ،اعیانی و قدیمی زرتشتیان کرمان که بیشتر حوالی خیابان آلاشت و زریسف قرار دارند وبه لطف میراث داری سازمان میراث فرهنگی رو به انقراض می باشند) حوالی« کوچه پایاب اکبر آباد» زندگی می کنند .

خب حالا که کمی با ویژگیهای کلی این دو آشنا شُُُُدید جهت اطلاعتون باید عرض کنم که مَش شربان و آق یُدُلا جهت خدمت به برخی خانواده های عزیز کرمانی که از عقاید قوی و ایمان محکم برخوردارند به شغل شریف «دعا نویسی » مشغولند .

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط پریسکو  | 

تا اوجویی گفتم که ای رسول دیونه دواره سر ور یه جو دگه وردُشت.ای دفه ای آغازاده ما دختر یه تُ از متمولین شهرِ تُ مُغازه لوکس فروشی مهدوی تِ راسته شمال جنوبی دیده بود،دختو خود مادِرِش اومده بودن پیش مهدوی خدا بیامرز خریدی بکنن،ای رِسول اَمَقم ر ِ مادرش فرستاده بود در دِکون شاپور تُرشاله ور آبگوش بستونه .هموجو دختور ِِ دیده بود خوشش اومده بود اروا پدِرش!

ایقَ صبر کِرده بود تا خریداشونِ بکنن برن سِوار ماشین بشن،ای مغز حرومم خود موتور گازی افتاده بود ور دنبال ماشین اینا،گاز بسته بود ور ما تحت ای موتورو بدبخت.بماند که از ت ِ بهمنیار بنزینم تموم کرده بود، تا در خونه یار جدیدش!رکاب زده بود ور دنبال ماشین.خلاصه نشونی خونه دختور ِ یاد گرفته بود.

ما یَم ای وَر جوش افتاده بود ت ِ دلمون که ای چطو ترشاله ای شد؟مِگر اَ کوچه ت َ باغ لل ِ تا در دکون شاپور چقَ رایه؟ساعت حال کی بود 3 بَدَ ظُر! اَ ی ِ طِرف یارو دور کرده بود،اَ ی ِ طرف ای آبگوشتا بی ترشاله ر ِ خورده بودم عین شربت سکنجبین!تو دلم ور هم می خورد...

م َ اَ جوش رفته بودم دم در ببینم ای یارو کی میا.یه دَ دقو دیگه ای که گذشت دیدم ی ِ کسی دُر برا چاررا کاظمی رکاب زنون داره میایه،اَ همو دور اِشناختمش(اشناختمش از زبون آلمانی مستقیما وارد زبون کرمونی شده).

همطو که رسید بغلم گُف سلام،کشیده اولی ر ِ خورد،منم عصبانی همطو را به را رفتم خونه تو مُطبخ شیشه عرقا بیدمشک ماهونی ر ِ سر کشیدم،بس کی(ki) جوش زده بودم...

3 روز بعد:

آخرش ما که رسول ِ قانع نکردیم،خود مادرش را اُ فتادیم رفتیم دنبال آدرسی که آ رسول داده بودن،رفتیم دیدیم ا ِ وُی خیلی بال ُ شَهره.ی ِ خونه ای بود ت هزار ی ِ شب.پشت در رسیدیم دیدیم صدا شلپ شلپ آب میا.به مادر بچّا گفتم خوشا به حالش هرکی ای ساعت تو حوضه،جواب داد مِگر ایجو (eejo) جو موید یه برن تِ حوض،هرکی هست ت ِ اِسترخه.دیدم راس میگه م َ جفنگ گفتم.

اوضا ر ِ که دیدم گفتم زن ورگردیم ایجو جا ما نی!اینا دختر باغبونشونم به ما نمیدن.ای پسر دیونت خیال کرده پسر سردار مِجلله یا خوارزاده هرندی؟ای چرا همچی می کنه؟مِگر نرگس دختر یدُلا چطورشه؟...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:33  توسط آغدایی قاسم  | 

خاله سكينه:  خاله مادر داماد ، 60 ساله ، مومن و مسجدي ، غرغرو

زن دايي عفت :  زن دايي عروس خانم ، 40 ساله ، معلم مدرسه راهنمايي

ميلاد :  برادر كوچكتر داماد ، 18 ساله ، سال آخر هنرستان ، از خواهر 13 ساله عروس خيلي خوشش مياد ولي يه رقيب عشقي داره به اسم سامان كه پسر عمشه!

غلامحسين خان ( آ غلومسن ) :  عموي بزرگ داماد ، پسته دار ، عقل كل طايفه !

نجمه :  دختر آ غلومسن ، 32 ساله ، ديپلم تجربي ، كمي ترشيده !

زمان : دو روز بعد از مراسم دامادي

مكان : منزل پدر داماد

 

خ . س : اِي واي ور جونِ اينا ! ببين تِر ب ِ قرآن ! اَ ساعت 4 مارِ اُسلنِرو تِمرگوندن ايجو، نه يه چايي نه يه كُفتِ شربتي، هِچي ندادن بخوريم اِي دَ نِمون شده عينه كُپال خُش ! قوما عروس خانمم كه اصلن كونشون  اّ رو صندلي بلند نميكنن يه دستي برسونن اَ ق ! واي واي واي  تِر بخدا نِگا بُكُن چه لِباسايي  وَر بِرشون كِردن ! اينا جواب خدا رِ چي ميخان بِدن اُو دنيا . توبه سَخفار! كو ميلاد ،  خاله! بيا ايجو! تِر بخدا  بيا يه بوسي به خاله بده!

 

ميلاد : خاله سِلام ! اِي مَ ميخايم برم خودِ مِليحه ، خارِ عروس  برقصم!

 

خ . س : اي واي ور جونم خاله گُنا داره! خودِ دُختو نامحرم ميخاي برقصي؟ چيزيم هست! عينه  كِراجكي! راستي مواته چِر همچي كِردي خاله؟

 

ميلاد : اِي بابو خاله رفتم كلي پيش جوادو آرايشگر تا ايطوريشون كِرده. ببين خاله ايقَ  حرف زِدي تا اِي سامانو اَنتر رَف خودِ دُختو بِنا كرد به رقصيدن. م َ  اينه آخِرش ميزنمش مردانه!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط ترنشک  | 

...

خلاصه منم که دیدم همچینه اخمام کشیدم ور ت هم وشش لک لوس کردم .

به قاسم گفتم : خاله دردات ور جونم مادرت کجویه ؟

گف: ت حموم ا صب رفته هنو بدر نومده .همتو مث نناغا خدابیامرز وسواسو .

حرف قاسمو هنو تمون نشده بود که یهو مادر زنش مث هُنزیکی خودش انداخ وسط حرف و گف : ها ماشالا خاور خانم سرش بگیری تش بگیری ت حمومه .مث ای تازه عاروسا .هر کی ندونه حاج میز من شریف ۲۰ سال پیش کرده ت خاک فک می کنه همی دیرو شوور کرده .

ورگشتم گفتم : اوو کردتش زیر خاک؟ می گَه خاور - دختر ممد حسین دشتبونه که دستش ور دعا بند باشه سالی سه تا شوور زیر خاکا بکنه ؟ (ور خاطر آگاهیتون بگم  ممد حسین دشتبون پدر مادر زن عاروس خارمه )

دنش وا کرد جواب بده که دیدم یه چیزی مث بشکه نفتی قرمز اَ در اومد تو . 

ننو.« حاج ماشالا خوشکل بود آبلکویم زده ».سمیه عاروس خارم پهناش شده بود همتو فیلی. اَ  در وِ تو نمی یومد . یه پیرن قرمزیم کرده بود ور برش همتو شمری .خود نیقا وا اومد ور طرف من

: سلام خاله خوبن ؟ خوش اومدن  ای چشمام ور در خشک شد اَ بس انتظارتون کشیدم.سارا خانم خوبن ؟

گفتم : بابو چه جونی داری .چق حرف می زنی خاله .فک خودت نیستی فک ای بچو بدبخ تو اشکمته باش سرسام می گیره .خوبی حالو ؟

 

یهو دیدم مادرش  چشماش هلیک کرد ور طرفم اُ دنش کف کرد .

گفتم همی الانه که دس بله ور گوشاش...

گف : «تره به تخمش می ره حسنو به باباش» .ای بچه هنو سر و دنیا نداده معلومه چیزیه خود او خونواده پدرش .

اومدم جواب بدم که خاور خانم (خواهرم) اَ پشت سرم گف : خونواده پدرش دیوونه ین .به خدا.اگر نبودن می یومدن دختر ا شما بستونن ؟ ؟ ها ؟

م که خواهرش بودم پشتم وردرزگید .گفتم : سلام آباجی .عافیت باشه .ول کنن سات شیطونه .

خارم که همتو مث لک سفیدابی دستاش ا بس ت آب مونده بود پیرشکو شده بود  یه سوزن قلفی زد  زیر چارقدش و گف : خوش اومدن .خوبن ؟ قاسم  یه چایی ور خالت می یووردی به جایی  واستی سیخ تو جگرش  فرو کنی .

ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:31  توسط پریسکو  | 

چند وقتی بود ای(ee ) پسر کوچک ما سر ور دُشته بود که دومات بشه، پیله ای کرده بود خدا می دونه !حاله چَن سالشه پدرسگ صاب؟۲۲ سال.

هرچی منو مادرش ور گوشش خوندیم که رِسول هنو زودته،مِگر تِ چن سال داری،صب بُکُ پدرم!تِ نه شغلی داری نه دِرامدی نه کاری هِچّی ور هجّا،به خوردش نرف که نرف.

کک افتاده بود تِ تنبونش که الّا و بلّا مَ زن می خوایَم.خلاصه اَ همو موقع کُت فیلم ما خود ای(ee ) بچّه شرو شد.هر رو یه بساطی دُشتیم.

 معلوم نی کُجه دیده بود خوشش اُمِده بود اوّل کار فشار اُوُرده بود یه تُ اَ ای (ee ) شیخیا (سرکار آغاییا) ر میخواست.هرچی منو مادِرش ور گوشش می خوندیم که عزیزم،پسِرم ما ور رنگ اینا نمی گیریم،اینا اصلش به بال سریا زن نمیدن می ریم اوجا سنگ رو یخ می شیم ور می گردیم به خوردش نرف که نرف.

نتیجه ای شد منو مادرش پسین جمه ای کفشِ کلا کردیم رو ور طرف خیابون سلمان فارسی به طِلِبون.خودمونم نتیجه ر از اوّل که می دونستیم...

 از او طرف مَ دختر بِرادرم یِدُالّا رِ زیر سر کرده بودم ور ای جونم مرگ شده.دختو عین پنجه آفتاب،حظ می کِردی.نگا تو صورتش نمی شد بُکنی.دیپلمه،خونه دار.یه سال یه خورده بیشتِرو پیش بجت خانم شیرینی پزی یاد گرفته بود.کُلُمپه دِرُس می کرد که انگشتاتم می خوردی.تمام بُلوسا خودشو زیرشلواریا آغاشه همطو همه چی رِ خودش می دوخ،خیاطی رم زیر دست خانِما شِفیعی یاد گرفته بود. آشپزی شم که حرف ندُشت،سیزده گردی پارسال یه اُماچویی دِرُس کِرده بود کیف می کردی می خوردی. کی از ای بهتر؟دُختو خونگی،جلو چشما خودمون بزرگ شده بود،آفتاب مهتاب نِدیده.از ایناییم نبود پَ من سُرخاب سفیداب ور کُفتاش بزنه قِدِ خیابونا را بیفته قُمبُل تاب بده.هنو اَبرُ واشه دَس نزده بود.اهل نماز و روزه مم بود،مِتِدیّن.حالو همچی لوپِتویی ر ما خودمون تِ خونواده دُشتیم،ای اَمَق دِواره سر ور یه جو دِگه وردُشت،دباره الم شنگه...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:49  توسط آغدایی قاسم  | 

همه رفتارها ومنش های کرمونیا جالب و قابل توجهه اما فرهنگ متفاوت و غیر قابل پیش بینی زنان کرمانی و دیدگاههای اونا در رابطه با هم جز جالبترین موضوعاتیه که میشه بهش پرداخت .

به عنوان مثال برای یه زن کرمونی هیچ چیزی دردناک تر از این نیست که پسر خواهرش بره از یه خانواده ی دیگه دختر بگیره !! ممکنه چند سال به خاطر این موضوع « تُنگف مُنگُفتو » کنن و بزنن و ببندن. ((تازه خیلی وقتا معلوم می شه خاله خانم اصلا دختری نداشته که پسر خواهرش بیاد بگیره )) 

بیچاره عروس خانواده که به این دلیل همیشه سوژه و موضوع خاله ها قرار می گیره و به تعداد خاله های شوهرش مادر شوهر داره   .

مثلا به مطلب زير كه از زبان يكي از خاله هاي داماده توجه كنيد :::

 

 جاتون خالی سِمَیه عاروس خارم ( خاور خانم هرندی) بعد از ۶ سال اجاق کوری  زاییده بود (چیزیم زاییده کِراجِک دِ سِری) مارَم دَوَت کردن ور قُپُز دادن .

خدا مرگیشون نده بگو خود ای همه مال منال یه بچوویی اَ تِ پَربِرشگا وَر می دوشتن  شِطو می شد ؟هم ثواب دوش هم خدا همچی تکه ذغالی رِ نِمِنداخ تِ دامنتون ...

هی بچو همتو لِک ذغال کوبنونی سیا (روبر مادرش )...شب تا صبم ونگ ونگ می کرد .بدم اُمَد اَ هر چی بَچیه...اَق اَق اَق اَق

 

جالب ترم ایکه مادر زن از دِ سه ماه ورپیشش پاچاش ورمالیده بود و خود کلی چسان فیشتان «کنگر خورده بود لِنگر اِنداخته بود» وَر بیخ جِگر ای زن شوَور.همتو دیو دو سری.

خلاصه هَمتو اَ هَوِیٍپیما وِتَک شِدم دیدم قاسِمو مِث کَلپک سیخ خورده ای دوید وَر سی من .

گفتم : خاله خدا مرگیم بِده .ای چِه حال و روزیه وَر هم سَر دادی؟ .چرا کُفتات وِتَک رفتن ؟چرا پا چِشمات گودالویی شِده خاله ؟

بدبخ هچی نگف.یه دِ سه تا ماچ وَر هم کردیم رفتیم سی خونه .

تِ راه هی تِ دلم می مالید همتو مث یه کسی که تِ دلش رخت می شوورن .خود خودم می گفتم : ساراوو دختر من می گه شِطورش بود کِج کوله بود ؟دیوونه بود ؟ خوب رشته نمی برید ؟ زیر بغلاش بو می داد که خار من رفت سمیه کِجو رِ ور قاسم اِستاد؟؟؟((بعدش درباره ساراوو دخترم به تفضیل خواهم نوشت ))

تو همی فکرا بودم که نزیکا پَسینی رسیدیم به خونه .( محض اطلاعات جغرافیاییتون فاصله فرودگاه گابن تا خونه پسر خارم مث فاصله تلمبه محرابیان تا آغل اسفندیار دشتبون تو چتروته ))

 دیدم مادر زن پسر خارم لُمپاش اِنداخته ور رو هم رفته تو باد .مث سیخوری .

زنکه فکر کرده حالو گاو گوسفندا پدرش فروخته مزدا پسته ای انداخته زیر پاش خود شایَم نِمی با فالوده بخوره ..

 ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:55  توسط پریسکو  | 

کاکو بیلن وشتون ازکت کرمون غریب ور تِسر خورده بگم

شهر تنبیده ما تكِ تنبالُ و خراب!           همه خوشكلياي رو زمين وشش سراب

چشم تاريخ وشش اوپلغو ، دلش كباب...

دو سه خط بالايي در واقع شروع يك شعر بينهايت زيباست كه مرحوم بكايي اونو در سال ۷۲ به من داد تا در جشن ۲۲ بهمن كه توي كتابخونه ملي برگزار ميشد بخونم؛ واي كه چه روزايي بود يادش بخير .

درست يك ز روز بعد از اجرا، قرار شد اين شعر توي تالار وحدت دانشگاه باهنر هم خونده بشه و بعدشم توي جشن آموزش و پرورش ناحيه دو. خلاصه درد سرتون ندم كه بعد از چند روز شديم بچه معروف البته از نوع كرموني! مثلا" توي  خيابون داشتم راه ميرفتم كه يهو دو نفر آدم كه از روبرو ميومدن و منو شناخته بودن به هم ميگفتن:

ــمُشتبا مُشتبا اي يارو ر مشناسي؟

ــ ها، اي هموني نبود كه پري روو تِ كتابخونه ملي شر ميخوند؟

ــ ها يارو! خودشه، بابو ما چقَ خنده كرديم ! گا پدر، چه قري ميداد!

ــ اِي فاطيمون تريف ميكرد ميگف رفته تو دانشگايم خوندتش!

ــ تر به قرآن راس ميگي؟

ــ ها به داغ مادرم! خارم ميگف بسكه خنديدم گردام به درد اُمدن!

ــ بابو اي ذيونيه!

ــ نگاش بكن، چيزيم هست! عينه قنسرو!

   بله خلاصه، فكر نكنين كه من اين مكالمات رو به گوش خودم شنيدم ولي شك نكنين كه كرمونيا اگه از چيزي خوششون بياد همينجوري ازش تعريف ميكنن!

 

 

 : ترنشک

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط ترنشک -  | 

هنو پن دقه نِشده بود که کارام تِ اداره سُبُک شده بودن،آغدایی ر گُذُشته بودم وَ رو صندلی،رفتم ایمیلمِ نگا کنم،دیدم اِ وُی! یه تُ از رفیقامون آدرس ای وبلاگو رِ وَر خودمون فرستاده،سفارشم کرده حتماً ببینن.زنگ زدم ور ترنشک گفتم اُی،گل کرده قضیه،شُخ ضمه شمری یه چیزی وردار بنویس.آبرومونِ کِردی کت چا یارُ.همه دارن می گن چرا هِچّی نمی نویسن خِبر مرگتون.

خلاصه ما ر ببخشن،گرفتاریا زیادن،وِلی ا دواسر شرو می کنیم.ترنشکم قرار شد یه کارایی بکنه وقتی ای حرفم ا ترنشک اشنفتم دواره شرو می کنه یاد او اسب سوار معروف باشگا افاضاتی تو جاده جوپاری افتادمُ زیر لب گفتم "خُشالم"

فداتون آغدایی قاسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:52  توسط آغدایی قاسم  | 

اي واي ور جونم! به همي قبله حاجات ، به اي نور گلوپ اگر ميدونستم ايقدر وبلاگم طرفدار پيدا ميكنه زودتر يه چيز جديدي توش مينوشتم خبر مرگم . البته يه خوردوويي كرم از خودمم بود چون ميخواستم يه چن وختي بگذره از وبلاگم به قول خارجيا FEED BACK بگيرم. ( كرمونيا به فيدبك ميگن هدك! HODOK )

ولي قول ميدم به داغ مادرم ؛ به اروآ خاك دايي حميدم دوباره بهلم ور پشتش (شروع كنم)!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:46  توسط ترنشک -  | 

به جرات ميتوان گفت، يكي از لهجه هاي زبان فارسي كه زياد دستخوش تغيير نشده و همچنان داراي نكات بسيار شيرين ونغز است همين لهجه كرمونيه (البته يه وقت فكر نكنين كرمونيا از زمان قاجار تا حالا با تمام قدرت در برابر تند باد حوادث وايسادن تا اين لهجه از گزند در امان باشه؛ نه خير ، اونا حال نداشتن عوضش كنن!
 گفتن: ولش كن!)
اصولا" كرمونيا تو هر جاي دنيا و در هر موقعيتي كه باشن كاملا"قابل تشخيص و تمايز هستن و اين شناسايي فقط از يك كرموني برمياد و لاغير!
 اگه مثلا" تو گابن غربي يه كرموني بره تو يه سوپر ماركت و شروع كنه عين بلبل به زبان سليس گابني  حرف زدن و از قضاي روزگار يه توريست كرموني هم اونجا باشه (كه حتما" هم هست) ؛ بعد از هفت ثانيه يارو ميفهمه كه اين گابنيه كرمونيه و بعد از سيزده ثانيه با هم آشنا ميشن و بعد از يك دقيقه پيگيري موضوع با هم فاميل از كار در ميان.
دليلش در واقع به چندين موضوع بر ميگرده كه شناسايي اين موارد بحث اصلي اين پست رو در بر ميگيره.
كرمون كجاست؟
از كرمون تا تهرون يه جيقو راه بيشتر نيست البته خود هواپيما؛ ولي اگه خود ماشين برن جگرتون ميده به دستتون.تازگيا اومدن دوباندش كردن اي راه همطو عينه كره(kereh) صاف شده ولي درازه! بلاخره فهميدن كرمون كوجويه؟ ولش كن...

کرمونی کیه؟

 می گن در این زمینه تحقیقات خیلی مفصلی از دوران ماقبل از آفرینش بشریت توسط آبا و اجداد فیلسوف - روشنفکر - متفکر - اصولگرا -اصلاح طلب- چپ- راست - بالا -پایین - اومانیسم - نهیلیسم  و غیره و غیره در ابعاد و زوایای مختلف صورت گرفته که به دلیل حجم بالای ابعاد از رسیدن به مرحله نتیجه واسرنگیده( وامونده) ...

هیچ رفرنسی هم مبنی بر شناخت وجود نداره ولی خدائیش تا از نزدیک نبینن باورتون نمی شه که این جماعت (همطو که در اول نوشته اشاره کردیم )حتی تو آسمون گابن شرقی از پشت  شیشه های دو تا  هواپیمای در حال حرکت هم می تونن بفهمن که مسافر اویکی هواپیما یه کرمونی با چه  ابعاد و زوایاییه -مشغول چه کاریه و از کدوم طایفست ...

(ور مثل -مسافر هواپیمای یک به بغل دستیش :" اه اه اه ای یارو که تو صندلی ردیف هشتم هواپیمایی که الان از بیخ گوشمون رد شد نششته بود فهمیدی کیه ؟(بغل دستی در حالی که چشم بند خوابشو داره از رو چشماش برمی داره ) : ها بابا نوه فاطی نبات نزولیه بچه محله شهره اومده گابن سفیداب فروشی زده الانم وضش ایقَ خوبه - مادرش بدبخت سه چار جو وشش رفت خواستگاری هشکی بشش دختر نداد - خواستگار سکینه دختر آماشالله، پسر قاسم پا گنده  بوده - قربون بزرگی خدا خود اوو صورت کت کتوش عينه تديگي عدس پلو. را نمی بری چه دم دستگایی ور هم زده رشقال!... ( مدیریت وبلاگ به دلیل اینکه ممکنه طرف از سوی دیگر کرمونیای محترم شناسایی شود اطلاعات دیگر را سانسور می کند )  حالو اگه اون بنده خدای تو او یکی هواپیما از جنس لطیف باشه ديگه واويلاست؛ می تونه در یه چشم به هم زدن تعداد ترکا دیوار خونه ی پدری طرف و اینکه جنس مثلا منقل و قوری جدش چی بوده و زیر شلواری پدرجدش چه رنگی و غيره رو هم از طریق چیزی که خود ما هم هنوز بعد از تحقیق و تفحص هامون بهش دست پیدا نکردیم در آن واحد بریزه ور رو دایره ...

تا اینجای موضوع مشکل خود ما کرمونیا نیستیم چون متوجه شدیم همدیگرو در هر حالتی می شناسیم .موضوع و مسئله کسائین که از این استعداد بی نصیبن پس راهکارهای ذیل برای کمک به اون دسته از کسائیه که یا کرمونی نیستن یا خدایی نکرده ژن کرمونی بودن درشون اثری ندوشته يا اگرم اثر دوشته همچي شل مشل(SHOL ME SHOL) بوده!


خط بالايي رو كه نوشتم شل مشل يدفه يادم اومد كه چقدر اين كلمه در مورد كرمونيا كاربرد داره، البته بايد بگم كه اين واژه خودش چندين حالت داره كه اينجا من به جنبه ظاهريش ميپردازم.  اولين بار اين كلمه در متن خاطرات يك محقق بزرگ آلماني – ايراني بنام "فردريش اشناختمت اشكمبه"

 FREDRISH ESHNAKHTEMET ESHKAMBE)) در پاركينگ خونش پيدا شد. وي از پدري آلماني و مادري كرماني متولد شده بود و تا دوران ميانسالي نيز در كرمان و در محله شورخونه زندگي ميكرده ، به همين جهت بعد از اتمام تحصيلاتش در مقطع ايكل( سه ماهه اول سيكل) و به اصرار مادرش ( نيره مثقال فروش) در يك دكان عطاري  در زير بازار عزيز مشغول به كسب تجربه و امرار معاش مي شود . هر چه زمان بيشتر ميگذشت فردريش با تامل در احوال و سكنات كرمونيا به مكاشفات جديدي ميرسيد؛ از جمله اينكه اين عزيزان به طرز تصور ناپذيري بيخيال و RELAX  هستند و كليه اتفاقات زندگي روزمره شان اعم از مهم و غير مهم ، با يك عبارت دو بخشي ختم به خير ميشود : "ولش كن"!

روزي از روزها يكي از مشتريان هميشگي مغازه بنام حسن كه مرتبا" از فردريش به  سفارش مادرش ادويه برا رو كماچ!! ميگرفت ، به فردريش گير الكي ميده و درست در همينجا فردريش بزرگترين اشتباه زندگيش رو مرتكب ميشه و چون فكر ميكرده اگه الان با حسن دست به يقه بشه آقا حسن با پيروي از اصل ولش كن بيخيال ماجرا ميشه و جا ميزنه؛ مبادرت به دعوا ميكنه و در همين لحظه حسن كه تا چند لحظه پيش حال نداشت حرف بزنه ، يهو عينه قرقي ميپره رو فردريش و از زير لباسش يه پنجه بكس در مياره و زير چشم جناب فردي رو بازنجون كاري ميكنه. فردي كه از اين ماجرا حسابي شوكه شده يدفه اين بيت زيبا به زبونش جاري ميشه كه ميفرمايد : "حسن  مبين شل مشله     سفت حسن زير جله" !

 

( قبل از اینکه به ادامه این پست بپردازم میخوام از همه دوستانی که به وبلاگ ما سر میزنن و نظر میدن  صمیمانه تشکر کنم و از همتون خواهش کنم که با ارسال مطلب و یا حتی سوژه منو تنها نذارین. اگه مطلبی دارید لطفا" اونو به آدرس kermooniya@yahoo.com بفرستین تا من اونو به نام خودتون و با ویرایش خودمون اینجا بذارم. بازم ازتون ممنونم!   ترنشک.)

 

از دیگر مواردی که کرمونیا رو از بقیه ملل جهان متمایز کرده داشتن نام خانوادگی مشترک نزد بسیاری از افراد است که این عزیزان برای جلوگیری از بروز اشتباه در شناسایی افراد همه آنها را به داشتن یک لقب (  nickname) مفتخر نموده اند . به خاطره زیر توجه فرمایید:

پسین پنشمبه ( 5 شنبه) رفتم تو بازار بزرگ ، میخواستم ببینم راس میگن که کرمونیا بیشتراشون ایرانمنشن؟ بابو چقه (chegha) شلوغ بود ؛ واستادم جلو دکون صصعی رو ورطرف چارسو جیق زدم گفتم ایرانمنش! یهو دیدم یا ابولفضل تقریبا" صدوپنجا نفر آدم ورگشتن به طرفم ( فقط سه تا توریست و دوتا دانشجو و علی زردک خدابیامرز تحویلم نگرفتن!) ؛ دیدم بابو، سه شد گفتم: ببخشن آ مهدی ایرانمنش! دیدم زنا ( زنها) راه افتادن ولی از مردا یتو (yetow) ور دوا کم نشد، پیش خودم گفتم یا قرآن الان یه نافک کتکی میخورم. یه یارویی گفت : " خود کدو (kodoo) آ مهدی کار داری دایی؟!

گفتم: آ مهدی پسر رمضون.

 گفت : کدو رمضون دایی؟! (ایجو دگه بریدم!)

گفتم : خب رمضون ايرانمنش دگه!

گفت: نه نشد دايي، تو كرمون تا اوجويي كه من مشناسم ، دوزده تو ( 12 تا ) رمضون ايرانمنش داريم كه اسم پسراشون مهديه. الان او يارو قلاچ ميبيني كنار مسگري ايرانمنش واستاده؟ او پسر رمضون شالبافه!

گفتم : كدو رمضون شالباف؟

گفت : اي بابو! رمضون برادر رضا گيرمال ، شوور (shover) سكينه فرفرو تراش ، عمو مجيد رشقال (reshghaal). هموني كه تا پارسال بالا خونه ممد زاغ زندگي ميكرد الان رفته پا سنگ كر (kar) تو خونه نيره چپقي ميشينه! ( آمارو حال ميكنين خداييش!)

گفتم : ها تازه اشناختمش ، فداي دستت !

گفت : خلاصه اگه ميخواي يه حالي به كلاسش بدي تارف مكن ناموسن !

گفتم : نه نوكرتم فدات.

(از اینکه  نوشتن مطلب جدید یخوردویی دور شد تر بخدا ببخشن٬ اول اینکه مسافرت بودم دوم اینکه حالش نداشتم. خوب منم کرمونیم دگه٬ از مریخ که نومدم!)

این جمله رو از کرمونیا مخصوصا" از زنهای کرمونی زیاد شنیدین:

"ولا میخواستم بشش(beshesh)بگم ولی روم نشد!"

یا اینکه " مخواستم برم ولی روم نشد "

آره درست فهميدين از نكات بارز كرمونيا اينكه خيلي كم رو هستند البته اين خصيصه بيشتر زماني نمود ميكنه كه اين عزيزان در يك محيط غريب قرار ميگيرند و گاها" باعث ميشه كه حقشون براحتي پايمال بشه و اونا كوچكترين اعتراضي نكنن. مثلا" اگر در يكي از شلوغ ترين خيابانهاي كرمان شما هوس كنيد كه دقيقا" وسط خيابون توقف كنيد و از كنار ماشين شما فقط جاي عبور يك ماشين باز باشد ، تقريبا" همه ادمها از همان راه عبور ميكنند و كسي به شما كوچكترين اعتراضي نميكند اما همگي در دل يا زير لب با اداي چند كلمه شيرين بستگان درجه يك شما رو مورد تفقد قرار ميدهند!

از دیگر نشانه های کرمونیا اینه که خیلی تعارفی هستن که البته این ناشی از همون حس مردم دوستی و مهمون نوازی فوق العاده اوناست که زبانزد خاص و عامه.

تو مهمونی سر سفره عین بچه آدم نشستی داری غذا میخوری که یهو میبینی نصف یه بشقاب خورشت تو بشقابت خالی میشه و تا سرتو بالا میگیری میبینی دو تا کفگیر برنج هم بهش اضافه میشه و در همین موقع زن صابخونه میگه: " ای ننو خدا مرگم بده ، شما که هچی نمیخورن آمجید! فکر کنم بدتون میایه. من ازو موقع میبینم همش یه خوردو مرغ و دوتا قاشق خورش خوردن؛ بخورن تر بخدا" و حال شما مجبوری که اون غذا رو به هر ترتیب که شده بخوری. یا اینکه اگه مثلا" تو غار علی صدر در حال گشت و گذار باشی و به یه کرمونی برخورد کنی ، موقع خداحافظی کردن حتما" این جمله رو میشنوی " منزل خودتونه!" و تو  حتما"باید بگی: " خواهش میکنم منزل امیدمونه، التماس دعا!" آخه من نمیفهمم چی منزل خودمونه؟ کجا منزل خودمونه؟ غار علی صدر؟!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط ترنشک -  |